نفس رضا...
سلام من که دم به دیقه میگفتم نمیتونم فراموشش کنم نه نمیشه نه نمیخوام و و و....بالاخره تونستم بدون اینکه پسری بخوادجاشو بگیره که باوجوداون فراموشش کنم بدون هیچ پسری فراموشش کردم و خوشحالم که همچین آشغالی از زندگیم رفت بیرون خیلی خوشحالم رفت...؟؟؟ به سلامت آنکه رفت... به حرمت آنچه با خود برد حق برگشتن ندارد... رفتنش مردانه نبود... لااقل مرد باشد برنگردد... وبداند خط زدن برمن پایان من نیست... آغاز بی لیاقتی اوست...!! غمه نگاه آخرت تو لحظه خداحافظی... گریه ی بی وقفه من تو اون روزای کاغذی... قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار... چه بی دووم بود قوله ما...جداشدیم آخر کار... توحسرت نبودنت من با خیالتم خوشم... با رفتنم از این دیار آرزو هامو میکشم...!! خیلی تنهام هر دقیقه بغض میکنم و یه دل سیر گریه میکنم اما اشکام تموم نمیشه...!!! نمیدونم چرا تو این دنیا هرچی بدبختیه سرمن یاد و همه غصه ها مال منه مگه گناه من چیه...؟؟؟؟ خدایا کمکم کن که هرچه زودتر از این حال خارج بشم و مثل قبلا شاد باشم... تو این3سال بدجور داغون شدم از بس سرد و گرم شد قلبم ترک برداشت و با آخرین سردی هم شکست...! سرم گیج میره حالم خوب نیست تا حالا چند بار به فکر خودکشی افتادم اما دیگه مثل قدیما دل این کارم ندارم... این روزها بدترین روزای عمرمه و دیگه نا ندارم دیگه هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم...!!؟؟؟ من هیچی نمیگم چون خسته شدم از بس گفتم رضا رضا و بعدشم ولم کردی دیگه روم نمیشه به کسی بگم رضا منو دوست داره رضا منو میخواد رضا...رضا...رضا... یه روز تو اوج دعوایی و فهش دادن و اشک منو در آوردن آه ه ه ه ... واقعا توقع نداشتم ایندفعه هم ایجوری خردم کنی و بری....تو که دیدی چه زجری کشیدم واسه دیدنت و چه حرفایی شنیدم از اطرافیانم ولی اومدم خودتم میدونی چقدر دوستت داشتم اگه درک داشته باشی میفهمی من واقعا دوستت دارم... همه فهمیدن غیر از خودت هیچی نمیگم چون خودت میدونی چیکار کردی شرمنده اگه به مامانت زنگ زدم و اون حرفا رو زدم میدونم آخرشم برام شر به پا میکنی اما حقمه گله نمیکنم چون خرییت از خودم بود
یه روزم اونقدر مهربونی که میگم از خودش بهتر پیدا نمیشه و هر خرییتی بخاطرت میکنم خودتم میدونی...
یه چیزایی به گوشم رسید که نتونستم آروم بشینم...
قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |